تبليغاتX
شکر ایام

شکر ایام

هک

اول از همه از آب و هوا بگم. بالاخره زمستون تموم شد و واقعا بهار اومد. خیلی هم یه دفعه ای اومد. یعنی من که نفهمیدم چی شد. همین ده روز پیش بود که برف بارید ولی یهویی هوا خیلی عالی شد . درختها هم شکوفه زدن. این عکس رو از درختهای Memorial Drive گرفتم.

 

 

 

**********************************************************

 

با همت دلاور مردان MIT پوزه اینهایی که تو این مکتب خونه Caltech هستن هم به خاک مالیده شد که دیگه هیچ کسی جرات نکنه اسم دانشگاه دیگه ای رو در کنار MIT بیاره. قضیه از اینجا شروع میشه که در تاریخ 28 مارس و در ساعت 5:30 صبح یک توپ که در جنگ آمریکا و اسپانیا ازش استفاده می شد و درcampus دانشگاه Caltech قرار داشت ناپدید می شه! توجه کنید که این توپ یه توپ فوتبال نیست بلکه حدود 1.7 تن وزن داره!

 

 

این Caltechایها هم یه جایزه می ذارن برای هر کسی که اطلاعاتی در مورد ناپدید شدن توپ بده. حدود یک هفته بعد، توپ درMIT پرده برداری می شه! اونهم به همراه یه حلقه با آرم brass rat دانشگاه! جالبه بدونین که این قضیه متقارن با برنامه CPW بود که freshmanهای سال دیگه اومده بودن از دانشگاه بازدید کنن.

 

 

 

 

توضیح: Caltech و MIT خیلی با هم کل کل دارن.

 

***************************************************

 

هفته پیش برو بچ دانشکده یه برنامه میوه خورون ترتیب داده بودن. یه مشت میوه عجیب غریب جمع کرده بودن که ملت بیان بخورن و حال کنن. اسم بعضی از میوه ها اینها بود:

Cape Gooseberry از پرو، Ugli Fruit از جاماییکا، Cactus Pear از آفریقای جنوبی، Tomatillo از مکزیک، Key Lime از آمریکا، Guava از برزیل و Maradol Papaya از Belize!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 0:25  توسط سلمان  | 

کوتاه و مختصر

سرم خیلی خیلی شلوغه و دارم له می شم! با عرض شرمندگی هم اصلا حوصله نوشتن ندارم. فقط بخاطر خالی نبودن عریضه یه شعر که چند وقت پیش یکی از دوستان فرستاده بود رو اینجا می ذارم.

همراه حافظ( فریدون مشیری)

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهاي هستي سوز
به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند سوي خدا از آرزو لبريز
به زاري از ته دل يك دلم ميخواست ميگويد
شب و روزش دريغ رفته و ايكاش آينده است
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است
زمين و آسمانم نورباران است
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند
صفاي معبد هستي تماشايي است
 ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزد
جهان در خواب
تنها من در اين معبد در اين محراب
دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند
 كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم
 از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد
مگر يك شب ازين شبها ي بي فرجام
ز يك فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود
خدا با بنده هايش مهربان تر بود
ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود
دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت
كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير
ز درد خويشتن آگاه مي كردند
چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد
چه شيرين است اما من
دلم ميخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را برنمي چيدند
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يكديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند
ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند
چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند
خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس ميكرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان ميداد
دام ميخواست عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود مي ديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند
به باد نامرادي ها نمي دادند
 به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم ميخواست يك بار دگر او را كنار خويشتن مي ديدم
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا مي زد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميكرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد
دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو مي كرد
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي كرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستو هاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
به روي بامها ناقوس آزادي صدا مي كرد
مگو اين ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
 وگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

 و این هم فیلم یه سری از مذاکرات محرمانه ای که بین نماینده پرزیدنت احمدی نژاد و جرج بوش انجام شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 23:38  توسط سلمان  | 

سال نو مبارک!

نوبهــار آمد و چون عهــد بتــان توبه شکست

                                   فصل گل دامن ســـــــاقی نتـــوان داد ز دست

کــاسه و کــوزه ی تقـــوی که نمـودند درست

                                   دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست

بــــاز از طـرف چمــن نـاله ی بلبل برخاست

                                   عــاشقان بی می و معشــوق نخواهنـد نشست

مــژدگانی که دگــر باره گــل از گلبـن رست

                                   بـلبــل ســوخته خــرمن ز غم هجــران رست

ســرخ گل خنده زد و ابر به کهســار گریست

                                   لالــه بگــرفت قــدح بـلبــل عــاشق شد مست

گــر فتــد بـر سـر من سـایه ی آن ســرو بلند

                                   پیـش چشــمم فـلک بـــر شــده بنمـــاید پسـت

بخت اگـر یــار شـود رخت به میخــانه کشـم

                                   مـن دردی کـش ســودا زده ی بــاده پــرست

نغمه ها داشتم از عشق تو چون سـاز و فلک

                                   گــوشمـال آنــقدرم داد که تــا رشــته گسـست

خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست ؟

                                   خبرت نیست که آخـر خبــر از عشقم هست ؟

دلـــربــاتر ز رخـــت در دمــنی گــل نــدمید

                                   دلگشـــاتر ز لبــت در چمــنی غنــچـه نبست

شهــریارا دگـر از بخت چه خواهی که برنـد

                                   خوبــرویان غــزل نغـز تو را دست به دست

 

                                                                                         شهــــــــریار

*******************************************************

 

این اولین باری بود که نیم ساعت قبل و نیم ساعت بعد از سال تحویل کلاس داشتم. ولی گذشته از این حرفا، این چند روزه بساط خاله بازی حسابی براه بود و خوش گذشت. پنجشبه شب که با رییس و یه سری از بچه های دانشکده شام رفتیم بیرون که خیلی حال داد. یکشنبه شب هم کنسرت شهرام ناظری بود. دوشنبه ظهر هم برو بچ PSA واسه سال تحویل سفره هفت سین چیده بودن. البته سه چهار تا سین بیشتر نداشت!

 

 

 شبش هم برو بچ Harvard یه برنامه سخنرانی شهرام ناظری ترتیب داده بودن، بعلاوه شام که اونهم حال داد.

 

 

 بخصوص شامش. خیلی وقت بود که هوس چلو کباب کرده بودم. این هوس تا به اونجا رسیده بود که روی desktop کامپیوترم یه عکس چلو کباب گذاشته بودم!

 

 

 و آخر سر هم امتحان امروز بود که اونهم حسابی ضد حال داد!  

 

***********************************************************

نمی دونم این فقط توی دانشگاه ما رسمه یا جاهای دیگه هم اینجوریه. اینجا هر وقت که دمای هوا بزرگتر یا مساوی 10- سانتیگراده چند نفر جلوی در دانشگاه می ایستن و با پخش کردن بروشور و اینجور چیزا سعی می کنن بچه های دانشگاه رو به مسیحیت هدایت کنن. بعضا هم ممکنه به یه نفر گیر بدن و شروع کنن واسش از خوبیهای مسیحیت بگن. مسلما هم به طور معمول کسی تحویلشون نمی گیره و ملت کلی مرام بذارن بروشور رو ازشون می گیرن و یه نگاه سطحی و بعدشم میندازنش تو سطل زباله. خود من هم همیشه از دستشون فرار می کردم که بهم گیر ندن تا اینکه امروز دشمن با یه نقشه حساب شده غافلگیرم کرد! موقع نهار مثل همیشه رفته بودم student center یه ساندویچ خریدم و تا شروع کردم به خوردن دو تا آقا پسر خوشتیپ اومدن و شروع کردن به سلام علیک واحوال پرسی. منم تحویلشون گرفتم و گفتم بشینید تا با هم بیشتر آشنا بشیم که یه دفعه یکیشون یه برگه از جیبش در اورد و گفت که اگه میشه توی این survey به ما کمک کن و شروع کرد به پرسیدن یه سری سوال که منو به مسیحیت دعوت کنه. منهم در این لحظه هوشیار عمل کردم. دیدم که بعضی وقتا مذاکره در مورد بعضی چیزا اشکال نداره و مباحه(برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه کنید). این بود که مکرشون رو به خودشون برگردوندم و هر چیزی که اونا در مورد مسیحیت گفتن یه ایرادی ازش گرفتم و شروع کردم از اسلام تعریف کردن، و نه تنها به اسلام بلکه کلی هم به ایران دعوتشون کردم! آخر سر هم که دیدن من هدایت نمی شم یه کتابچه بهم دادن که با افکار مسیحیت بیشتر آشنا بشم. اگه می خواین در مورد موسسه اونها اطلاعاتی داشته باشین اسم webpageشون اینه. در ضمن اگه آمریکا هستین و می خواین یه انجیل مجانی بگیرین می تونین اینجا برین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 23:51  توسط سلمان  |