تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد
بازی ایران-مکزیک رو اگه ندیدین حتما نتیجه اش رو شنیدین، که اگه ندیدین خوش بحالتون! اینجا توی یکی از خوابگاههای graduate برای پخش بازیها یه سالن اختصاص دادن و پرده و... خلاصه ما هم با برو بچ قرار گذاشتیم که بازی رو اونجا دسته جمعی ببینیم. این بود که پرچم آوردیم و جیغ و داد و...مکزیکی ها هم بودن. البته با اینکه تعدادشون بیشتر بود ولی جیغ و دادشون از ما کمتر بود! حوصله تحلیل بازی رو ندارم، که اگه علاقمند به فوتبال هستین تا حالا هزار تفسیر ازش شنیدین و خوندین و اگه نه که تحلیل من رو هم نمی خونین. ولی می خوام یه مقدار درباره گزارش بازی بنویسم.
ابتدای بازی دوستان مکزیکی یه شبکه اسپانیایی زبان رو گرفته بودن که بازی رو به زبون خودشون ببینن! منتها ما گفتیم که شبکه رو عوض کنن که ما هم بتونیم گزارش بازی رو بفهمیم. ولی ای کاش این کار رو نمی کردیم که گزارش بازی از خود بازی اعصاب من رو بیشتر خورد کرد! جناب گزارشگر نصف زمان بازی بجای گزارش بازی مشغول تفسیر سخنرانی های محبوب ترین رییس جمهور ایران در صد سال گذشته بود. گاهی توضیحاتی در مورد اینکه آیا ملت توی ایران در صورت برد می تونن بریزن تو خیابون و شادی کنن می داد و گاهی در مورد برنامه هسته ای و دولت تروریست ایران و .....
اعصابم خورده که چرا رییس جمهور مملکت باید فردی باشه که حرف دهنشو نمی فهمه که بعد از گفتن اون مزخرفات خودش که هیچی، رهبر مملکت هم وقتی میاد می گه یارو غلط کرد که این حرف رو زد، بازم چیزی درست نمی شه! تازه بعدشم مصاحبه و مسابقه و سمینار و تحقیق و ....ولی اون مهملات کار خودشو کرده. وقتی رییس جمهور فکر می کنه هنوز شهرداره و داره برای کارمنداش حرف می زنه نتیجه همین می شه.
از یه طرف دیگه با خودم می گم که چرا دیپلماسی ایران اینقدر ضعیفه که یه گزارشگر فوتبال به خودش اجازه می ده که یه همچین چرندیاتی رو در حین گزارش تحویل بده. کشوری که محققینش مرزهای علم هسته ای رو اونقدر جابجا کردن که دهن اون مرزها صاف شدن، دیپلماسیش فقط اینه "بگو مرگ بر...". نه هویت ایرانی براش مهمه و نه دفاع از حق ایرانیها در مقابل مردم کشورهای دیگه. تنها چیزی که براش مهمه اینه که ملت "توی ایران" بگن " مرگ بر...."
شاید دارم پرت و پلا می گم، باید ببخشین، اعصابم خیلی خورده!
بالاخره از شر این امتحان qual هم راحت شدم. باید اعتراف کنم که این دو ماه اخیر واقعا اذیت شدم. درسهای معمول ترم یه طرف، این امتحان هم یه طرف. بعد از Toefl این دومین امتحانی بود که بیشتر از یه هفته براش وقت گذاشتم و فکر کنم که آخریش هم باشه. این یه هفته رو هم در علافی محض به سر بردم چون مزه اش دیگه داشت یادم می رفت. ولی تا یکی دو روز دیگه باید شروع کنم به کار! به هر حال الان وقت آزاد بیشتری دارم و می تونم زندگی معقول تری داشته باشم! یه مقدار آشپزی کنم، Gym برم، کتاب بخونم، فیلم ببینم، زودتر به اینجا سر بزنم!

اینهم عکس مراسم فارغ التحصیلی روز جمعه است. کلی شانس آوردن که اونروز بارون نبود وگرنه مجبور بودن مراسم رو تو سالن برگزار کنن.
Amrit هم رسما فارغ التحصیل شد و پس فردا با مامان، باباش و دوست دخترش برمی گرده ولایتش تا سه ماه دیگه. تو این مدت که مامان باباش اینجا بودن اینقدر بهش حسودیم شد که نگو! هر وقت از اتاق می رفتم بیرون و بعضا مامانش رو تو آشپزخونه می دیدم یه حالی می شدم! بنده خدا اونقدر آشپزی کرد که آژیر Tang هم که مدتی بود که بیکار بود به صدا دراومد و همه ملت رو زابراه کرد!
