تبليغاتX
شکر ایام

شکر ایام

X

چند وقتی بود که می خواستم در مورد دوچرخه و فرهنگ دوچرخه سواری اینجا یه چیزایی بنویسم. ولی همش با خودم فکر می کردم که اگه بخوام در مورد دوچرخه و دوچرخه سواری بنویسم باید توی هر جمله سه بار از کلمه دوچرخه استفاده کنم و از اونجایی که دوچرخه هم نوشتنش و هم خوندنش ناجوره دچار یه تناقض شده بودم. تا اینکه بعد از ساعتها فکر کردن به این ایده رسیدم. توی متن هر جا X دیدین منظور دوچرخه است. 

اینجا X سواری اونقدر رایجه که واقعا تبدیل به یه فرهنگ شده. از X برای تفریح کنار رودخونه گرفته تا برای سفرهای درون شهری استفاده می شه. توی دانشگاه هم درصد قابل توجهی از دانشجوها X دارن و با X میان دانشگاه. تازه این مختص دانشجوها نیست و بعضا اساتید و کارمندها هم از X استفاده می کنن. مسلما گسترش این فرهنگ هم بخاطر امکاناتیه که بعضا در اختیار X سواران قرار داده شده. مثلا در سطح شهر مکانهای مخصوصی وجود داره که بشه X رو اونجا قفل کرد. بخصوص کنار فروشگاههای بزرگ و ایستگاههای اتوبوس و مترو. همینطور خیابونهای اصلی یه lane مخصوص X سوارها دارن و ماشینها هم کاملا با احتیاط و فاصله زیاد از اونها حرکت می کنن.

 اینها نکات خوبی بود از فرهنگ X سواری در اینجا. ولی قضیه اینجا تموم نمی شه. این فرهنگ قسمتهای بدی هم داره و اونهم فرهنگ X دزدیه! یعنی به همون اندازه که ملت X سوار می شن، آدمهایی وجود داره که X بدزدن. بخاطر همین هم بازار فروشندگان قفل و لوازم یدکی X کاملا رونق داره. خود من برای Xام یه قفل خریدم که قیمتش بزرگتر مساوی یک دوم قیمت X بود. حالا با این فرض که صندلی X من توی یکی از شلوغترین خیابونهای دانشگاه دزدیده بشه، بیابید دزد X را! خلاصه دیدن Xهایی که به حال روزی مثل این عکس افتادن کاملا عادیه!

بخاطر همین هم مردم خیلی مواظب Xهاشون هستن و اونها رو برای یک لحظه هم بدون قفل جایی ول نمی کنن. مثلا توی Tang خیلی از بچه ها شبها Xشون رو میارن بالا توی آپارتمان، و یا یه سری از استادا Xشون رو با خودشون تا طبقه چهارم هم توی officeشون می برن! واقعیت اینه که چاره ای هم ندارن مگر اینکه 24 تا قفل بخرن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 21:39  توسط سلمان  | 

غروب خورشید

تعمیر پیاده روهای Mass. Ave هم واسه خودش بساطی شده. از پارسال همین موقع ها که من اومدم قسمت هایی از خیابون رو بسته بودن که تعمیر کنن. قضیه یکی دو ماهی طول کشید تا کارشون اونجا تموم شد و بعد رفتن یه چهارراه بالاتر سر Vassar . اونجا وضعیت از Mass. Ave هم بدتر بود، چون shuttle دانشگاه هم از اونجا رد می شد و گاهی وقتا واسه اون چهارراه 10 دقیقه علاف می شدیم. خلاصه با سرد شدن هوا دیگه حوصله کندن زمین از سرشون افتاد و بی خیال شدن تا اینکه چند هفته پیش از دوباره هوس کردن یه قسمت هایی از Mass. Ave یعنی همون جای پارسال رو بکنن! تازه به یه طرف خیابون هم راضی نشدن و دو طرف رو کندن. خیال نکنید که Mass. Ave یه کوچه کوچیکه که سالی دو تا ماشین ازش رد می شن. این خیابون از بوستون شروع می شه و تا شمال کمبریج می ره و از وسط MIT هم رد می شه و خلاصه همیشه هم شلوغه. ولی دریغ از یه نفر که نسبت به این موضوع شکایت کنه. انگار نه انگار که بیشتر از نصف خیابون عملا از بین رفته و کلی ترافیک بوجود اومده. ماشینها خیلی منظم و با حوصله زیر نظر پلیسی که اونجا هست رد می شن و خم به ابرو هم نمی یارن!

به نظرتون اگه یه همچین وضعی تو تهران بوجود بیاد چی می شه؟...هر کدوم از راننده ها اول از همه یه نظریه مهندسی در مورد چگونگی ساخت جاده ها با دستگاههای آنچنانی در کشورهای پیشرفته می دن و بعد با اشاره به ترافیکی که بوجود اومده و وقت ملت رو گرفته اسامی همه مسوولین مملکت رو همراه با فحش های مربوطه به سمع و نظر مسافران می رسونن. بعد از همه اینها که خودشون هم خسته شدن، سه تا بوق ممتد می زنن و یه فحش در خور هم به راننده جلویی می دن و....

***************************************************

بالاخره من هم در Tang ارتقا درجه پیدا کردم و از طبقه 6 به طبقه 14 اومدم. این واحد 3 خوابست و خوبیش اینه که هال داره. گرچه دیگه از منظره رودخونه خبری نیست. در واقع این واحدی که من هستم بدترین منظره رو نسبت به واحدهای دیگه داره. ولی با این حال من بخاطر منظره غروب خورشید ازش خوشم میاد. چونکه همیشه موقع طلوع بجای خورشید، خواب می بینم. ولی اینجا هر روز منظره غروب رو خیلی خوب می تونم از پنجره اتاق تماشا کنم، که گرچه معمولا غم انگیزه ولی صفای خودش رو داره. یه عکس هم از غروب خورشید گرفتم که حیفم اومد کوچیکش کنم. اگه خواستین می تونین  اینجا ببینینش.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 23:46  توسط سلمان  | 

یا حق!

"یا حق

حسرتم از روزگاریست که در آن در هیچ گوشه ای از گیتی نشانی از آدمیت نیست و اگر نبود امید و اگر نبود همان تک و توک انسانهایی که خوب زیسته اند و انسان بوده اند، می بایستی تا دفتر زندگانی ببندیم و راهی دیگر سو شویم و یا چونان دیگران بگوییم که مرا بدینان چکار! حسرتم همه و همه از انسان است که چه بوده است و چه هست و خواهد بود.

 

باری حرف از جنگ است و این میراث کریه بشر. که اگر روزگاری خونخواری چون چنگیز می تاخت و می کشت و می زد، یا همچون تیمور و هزاران هزار سفاک دیگر،  صحبت از کشور گشایی و جهان گشایی و حرص انسان برای زمین بیشتر و پول بیشتر و از هر چیز بیشتر بود. که امروز اگر جنگ هست و کشورگشایی، دیگر دم از اینها نمی زنند که آشکارا سرنوشت ملتی را از دور تعیین می کنند. برایشان دموکراسی دربسته بندیهای شیک به نام موشکهای کروز و بمب افکن های B-52 به ارمغان می آورند و نتیجه اش سر کودکانیست که متلاشی شده است و آغوش مادرانی که خالی مانده.

 

اینها را که می بینم همه تاریخ ذهنم را می آشوبد، حسین را به خصوص و مردم کوفه را. که آنجا که مهد دموکراسی دنیاست همه جنگ را طالبند. باز صد رحمت به کوفیان که در نهان طالب آنند.

 

و همه حسرتم از آنهاست که در داخل روشنفکر مابانه سنگ جنگ را به سینه می زنند و آنچنان دچار سردرگمی شده اند که سود ملتی را قربانی شدن ملتی دیگر می دانند و آن دیگریها که هدفشان اعتلای انسان است به قیمت له کردن انسان.

 

بغداد سقوط کرد! گاهی برخی مفاهیم چنان سنگین می شوند که در کاسه سر نمی گنجند."

 

  

 بیروت

 

 به یاد داری علی که این متن را در آوریل 2003 برایم فرستادی. سه سال از سقوط بغداد با آنهمه جنایت و فاجعه می گذرد و هنوز بغداد صعود نکرده! بغداد صعود نکرده که هیچ، در فکر سقوط بیروت اند. و جالب اینجاست که دفاع از این مردم بی گناه را به عهده انگلیس و فرانسه و اسپانیا گذاشته اند و همگی خفه خوان گرفته اند که حزب الله ماجراجوست!

 

آری علی! تاریخ تکرار می شود ولی هر بار با چهره ای کریه تر. از زمانی که فهمیدم جنگ چیست و در کودکستان آژیر خطر را شنیدم هر چهار سال یکبار تنم لرزید که باز گوش کودکانی با چنین صدایی آشنا می شود!

بیروت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 18:22  توسط سلمان  |